امروز سه روز از دستگيري محبوبه مي گذره.دلم خيلي براش شور مي زنه و نگرانشم.محبوبه با اون روحيه حساس و ... مي دونم كه دائما داره اشك مي ريزه و غصه مي خوره.واقعا نمي دونم كه چي مي شه.خدا كنه كه زود آزادشون كنند.دست و دلم به كار نمي ره.قرار بود يك كاري رو با هم شروع كنيم.محبوبه جان مطمئن باش كارگاه روزنامه نگاري رو بدون تو شروع نمي كنيم و منتظر مي مونيم تا آزاد بشي.
مي دونم كه به كاري كه مي كني ايمان داري.نه تو كه هر كدوم از كساني كه شروع به اين كار كردن.فقط تفاوت تو با ما اينكه مشكلات زنان زنداني رو با پوست و گوشتت لمس كردي و خيلي خيلي بهتر از من و ما مي فهمي پس بايد بيشتر تلاش كنيم تا بتونيم در كنار هم دنياي بهتري بسازيم.
دو روزه مي خوام به مادر محبوبه زنگ بزنم ولي نمي دونم كه چي بگم.دائما با سوسن در تماسم و اون خيلي بهم دلداري ميده چون من خيلي نگرانم و دلداري هاي سوسن بهم آرامش مي ده از همينجا ازت تشكر مي كنم سوسن.
شب ها و روزهاي سختي رو داريم مي گذرونيم.سالي كه نكوست از بهارش پيداست!
